خیلی سخته...
جریان از این قراره که ما با بچه ها یه دوره ی باحال و صمیمی دختر پسری داریم که کلاً با هم خیلی جوریم.بچه هامون باحال و با جنبه ان.واسه همین با هم راحتیم.همشون دوستای منن، دوستای خیلی خوب، ولی دوست اجتماعی ! در همین حد...
من یه سالی می شه که متوجه شدم که رفتار یکی از اینا، با من یه جور دیگس.بطور خاص هوامو داره، رفتاراش ، نگاهاش ، حرفاش... حتی کادویی که تو جشن تولدم بهم داد، اصلاً مثل کادوی یه دوس اجتماعی نبود. من کاملاً متوجه این حالتاش بودم.منتها از اونجایی که اصلاً نمی خواستم جریانی پیش بیاد، به روم نیاوردم. تا اینکه.... آخر سر یه روز اعتراف کرد و علی رغم همه تلاش من برا اینکه این اتفاق نیفته، همه چی رو گفت.خوب بدیهیه که جوابشو چی دادم. ولی به سختی... و اون بازم دیروز بحثشو وا کرد...
اگه بخوام ازش بگم... اون واقعاً مردیه که بتونه یکی رو که دوسش داره، خوشبخت کنه.من واقعاً یه آدم سخت گیری هستم و بسیاااااااااار دیر باور ! می دونم اخلاق بدیه، ولی دیگه... با وجود این، تو این دو ، سه سالی که می شناسمش، اون قدری بهش اطمینان دارم که بدونم حرفش و احساسش واقعیه.از لحاظ روحی با هم خیلی جوریم. حرف هم دیگرو می فهمیم و با هم مچیم.فرهنگشم باهام جوره.
الان حتماً می گین دختر، تو هم یه جای مخت می لنگه ها! دیگه چی می خوای! درسته، این همون حرفیه که منم بارها به خودم گفتم... ولی چی کار کنم! من اونو به عنوان یه دوست معمولی دوسش دارم. خیلی با خودم، با احساسم کلنجار رفتم تا این فکرو از خودم دور کنم. ولی نمی شه. حتی نمی دونم دلیل این چیه. عاشق یه کی دیگه هم نیسم. تا حالا هم نبودم.... خیلی مزخرفه ولی من واقعاً تو دل بستن یه مشکل اساسی دارم. نمی تونم ! نمی تونم... با خودم نیس!
به هر کی می گم می گه حتماً یه تجربه ی تلخ داشتی. ولی حتی اونم نداشتم. یکه به من کمک کنه.یکه بیاد و بگه مثل منه و این اساساً یه مشکل نیست. منم می خوام حس وابستگی و تعلق رو احساس کنم.منم می خوام دوس داشته باشم و دلمو روحمو به کسی بسپارم که بهش اعتماد دارم...
من چی کار می تونم بکنم...؟!
